نويسنده : خلیفه ای - ساعت 22:18 روز چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
بعد از سال ها برای اولین بار بشار را دیدم کنارش وایسادم و تمام آرزوهامو داد زدم، بعد رو یه تیکه کاغذ نوشتم و انداختم تو رودخانه بشار...
بشار هم با موج های سه
مگینش طومار آرزوهامو قورت داد اول و آخر آرزوهام یه چیزی بود، دیدن رحمتم...

rahmat2.jpg

 
میدونم هیچ وقت حتی شانس دوباره دیدن رحمت نصیبم نمیشه ...
کاش بودی و می دیدی که وقتی بشار آرزوهامو خوند چقدر زیبا بغض کرد بشار آروم تبدیل به یک بشار سهمگین شد که موجهاش رو محکم به اطراف می کوبید اینجوری می خواست بهم بگه که باهام همدرده..
اونم دلش گرفت ...
میگن هر کی به کنار رودخانه دعا کنه؛ حاجتش برآورده میشه.
منم رحمت آرزو کردم و همراه با این آرزو اسمش فریاد زدم اونقدر فریاد زدم که صدام توی فریاد موج های پیچ در پیچ بشار گم شد. بشارفریاد زد چرا این قدر اسمشو تکرار میکنی؛ سفر سهمی از قسمت او بود، اما من جوابش دادم، تو نمی فهمی؛ چون معنای هجران رحمت را درک نمیکنی...
بشار از این جوابم آنقدر ناراحت شد که موجاشو محکم به صورتم کوبید و مرا از خود بی خود کرد و من چه دیوانه نعره میزدم
بشار چه بیرحمانه به من سیلی میزد و مرا از خود می راند ...

23/09/1384 دانشگاه جزیره خارگ

برچسب‌ها: سید رحمت الله افرازیان
نويسنده : خلیفه ای - ساعت 22:55 روز پنجشنبه هفدهم فروردین 1391

 عطر مي­پراكني مثل بوته­هاي مخملين در زلال جاري نسيم و با حضور تو خاطر مكدر درخت سبز مي­شود و بوی خوش یاس و داوودی­ها مرا در خلسه­ای عمیق فرو می­برد.

dr ra.jpg

مِردَل وُ زَنگَلِ مال اَ صب تیهَ وَ رَه، وُیسارَیَن سی نور تیَلِشوُن(مردان و زنان روستای خلیفه­ای از صبح چشم به راه هستند برای حضور نورچشمشان دکتر سید منصور رایگانی)

امان از دل تپنده مردم روستای خلیفه­ای که با آهنگ دلنشین و بغض آلود(شوق)"منصور اُومَ، منصور اُومَ"دختر بچه­ی از پشت مسجد تمام روستا را فرا گرفت، به رقص درآمده حریفی می­طلبند تا در نبرد خوشحالی و مسروری با آنها مقابله کنند. اما در رخ­نمایی مردم روستا، دره­ها از لا به لای رَه پَس­پَر(راه قدیمی که پرفسور سید منصور رایگانی برای درس خواندن از این راه به شهر سوق رفت و آمد می­کرد) هم "تیه و ره" محبوب مرد ایل شدند، اما...

بازهم دَره گَلالی، سر دِبند و باز هم درختان کُنار، کَلَخُنگ، بن و باز وسوسه سبز صحرای خلیفه ای زادگاهم!

 ...2 کیلومتری خلیفه­ای پیاده می­آمد، تلفن همراهش را خاموش کرد تا خلوتی داشته باشد با خاطرات گذشته­اش. کاش می­شد با اسب و سرنا به پیشوازش بروم و چشمانم را نذر تماشایش کنم، اما افسوس که که خبری از اسب و کوچ ایلم نیست؛ شاید باید بر دشت رویاهایم سفر کنم برای اسب سرنا...

 آری، این روزها(عید 91) درون ایل سادات احمدی(روستای خلیفه­ای) غوغایی به پا شده است.

غوغای ایل؛ قصه­ي صفا و صمیمیت، مهر و محبت، سادگي و صداقت، پاكي و مردانگيِ پرفسور ايل(سید منصور رایگانی) است که با آمدنش؛ در صحرای خلیفه­ای، دامن مخملی برتن بی­قرار روستا پهن شده است، دشت مغز پسته­ای روستا، سرسبزیش را به رخ درختان بلوط و چنار می­کشاند و گل­های ناز بابونه از پروانه­ها دلبری می­کنند. پروانه باید دل شیر داشته باشد که این روزها در دشت­های خلیفه­ای به عشوه و ناز بابونه­ها دل نبازد و عاشق نشود. آن طرف­تر، اما دل بی­قرار چشمه­ی توشرین است که با تمنا از میان سنگ­های مغرور"دِتو" می­گذرد و با طنین آوازش خودنمایی می­کند. محبوب مرد و پرفسور ایل به رسم احترام به عیادت تک تک خانه­های روستا رفت و شاید خوشبخت­تر از همه، آن بیماری باشد، که بنا به هر بیماری از پس نورتیَلش"دکتر رایگانی" قابی فریبا از تصویر زیبای سلامتی در مقابل چشمان تیزبینش دارد و به هیچ قیمتی حاضر نیست لحظه­ای از گفتن بیماری­هایش کوتاه بیاید، تا مبادا دورنمای تصویر زیبای سلامتی را از دست بدهد. آن روز خورشید هم تاب نیاورده و چادر طلایی­اش را به صورت بزک کرده دشت پهن کرده تا با تلالو مستانه­اش، نازعلف­های باران خورده خلیفه­ای را بکشد.

 و اما چشمه­ی توشرین

با پرفسور که به صحبت می­نشینم لطافت آب چشمه تو شرین را از دور حس می­کردم. با حرف­های پرفسور همراه که می­شدم گیسوی وحشی آب توشرین اسیرم می­کرد، تو شرین هم از شوق فرزندش(پرفسور رایگانی) به خود می­بالید و در میان ابهت سخت سنگ­ها، با چنان شیطنتی پایین می­آمد که روی تمام صخره­ها را کم می­کرد. زلف پریشان علف­ها از بالای توشرین بر صورت خیس آب پهن می­شدند و صورت عروس وحشی روستای خلیفه­ای را با لطافت پوشانده؛ نجابت علف­های آویخته با شیطنت آبشار در هم آمیخته و در آرامش دشت غوغایی بپا کرده که با دیدنش به یک باره سر به آسمان بلند می­کنی. چاره­ای هم نداری!  قدرت بی­بدیل خالق آبها و آبیهاست که تو را این گونه محصور خود کرده است. پس لحظه ای به آسمان می­نگرم تا مانند دشت و چشمه تسبیح او را بگویم.

و اما ستلون!؟.

ستلون(وار  بزرگ مرد تاریخ عشایر کشور شهید حاج سید محمود رایگانی و منطقه ییلاقی ایل سادات احمدی) که چندین سال از چشم انتظاری فرزندش، علف زیر پای جا کَپرهایش سبز شده است با لاله­های واژگونش انتظار داشت. به انتظار پرفسور ایل، گل­های خجالتی ستلون مثل نوعروسان نجیب سر به زیر انداخته­اند و از شرم سرخ شدند. چهره گلگون­شان دل­های خسته را ناآرام می­کند و شرمگین...

شاید لذت سفر به زادگاهت و خوشحالی فامیل فداییت را نتوان با تمام خوشی­های دنیا عوض کرد، در حالی که من هنوز یک ورق از کتاب خوشحالی و مسروری مردم زادگاهت نسبت به حضور شما، را به تماشا نشسته­ام.

در پایان برای شما و خانواده محترم و ارزشمندتان آرزوی سلامتی و سرافرازی از ایزد منان دارم.


برچسب‌ها: دکتر سید منصور رایگانی, روستای خلیفه ای
نويسنده : خلیفه ای - ساعت 19:38 روز دوشنبه بیست و سوم آبان 1390

غدیر خم مبارک

علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 22:12 روز جمعه بیستم آبان 1390

ازدواج در بین ایل سادات احمدي بر پایه ی سنتهای کهن و تحکیم روابط خویشاوندی و ایجاد همبستگی و گسترش تیره و طایفه است، یکی از رسومات که بیشتر مربوط به زمان گذشته است و الان کمتر دیده میشود مراسم"ناف برون"بود. که معمولا به هنگام تولد دختر در یک خانواده و خانواده دیگر که دارای پسرند، روز تولد با بردن نبات، کله قند و پارچه، آن دختر را برای پسر خود نامزد می کنند. کمتر اتفاق می افتد که در این پیوند خدشه ای وارد شود. پس از پسندیدن دختر از سوی خانواده پسر، پدر و مادر پسر به همراه زنان و مردان کهنسال طایفه به منزل پدر دختر میروند و با گفتن این جمله که"این پسر را به غلامی خودتان قبول کنید" منظور خود را بیان میکنند پدر دختر در صورت موافق نبودن با گفتن کلماتی نظیر"دختر هنوز بزرگ نشده"یا" فعلا برای ما میسر نیست"جواب رد می دهد و در صورت تمایل، با دعوت خانواده پسر به نهار و شام موافقت خود را اعلام می کنند. بعد از موافقت پدر دختر، چند تن از خانواده پسر برای دختر هدایایی از قبیل پیراهن، شلوار،کفش و حنا می برند که به این مراسم"دستگرونی" و در جلسه ای دیگر که به"كهخداي" معروف است شیربها و مهریه را تعیین میکنند. برای روز عقد و عروسی خانواده دختر دو یا چند سیاه چادر(بیون یا بهون) پیرامون چادر خود به پا میکنند چند روز قبل از عروسی شخص محترمی از طرف خانواده"دوما"(داماد) به خانواده نزدیکان و خویشاوندان رفته و روز عروسی را به اطلاع آنان میرساند و معمولاخانواده ها هر کدام به نسبت توان مالی، هدایایی از قبیل پول گوسفند برنج و آرد به شخص مزبور میدهند. سپس خانواد داماد گوسفند و برنج و نان و هیزم را برای پذیرایی مهمانان به خانواد"بویگ"(عروس) میبرند این مراسم "پس پرده" می باشد. اولین روز مراسم عروسی"عقدکنان" است که در میان هلهه و شادی به همراه نوازندگان که خانواده داماد با خود آورده اند برگزار می شود مراسم عروسی تا یک هفته و حتی بیشتر طول می کشد و در تمام این مدت موسیقی که شامل"سرنا و دهل" می باشد نواخته می شود و مرد و زن پیر و جوان در مراسم رقص که شامل"چوب بازی و دستمال بازی" است شرکت می کنند سوارکاران ماهر نیز با حرکات نمایشی بر شور و هیجان مجلس می افزایند. قبل ازحرکت عروس تور سبز رنگی که درون آن نغل ونبات وشیرینی میگذارند(به آن پشت قد میگویند) تاعروس برای داماد ببرد دور کمر عروس می بندند که معمولا برادر عروس آن را می بند وبا دود کردن" اسفند"عروس را بر اسبش سوار می کنند و جهیزه عروس که شامل لحاف، تشک، خورجین و وسایل دیگری که یک خانواده نیاز دارد و ظروف غذاو...برروی اسب ها میگذارند واز خانواده عروس خداحافظی کرده و به سمت خانواده داماد حرکت می کنند.

در طول مسیر عده ای به همراه اسب عروس و عده ای به همراه اسب داماد حرکت می کنند داماد باید در طول این مسیر تور سفیدی را که بر روی سر عروس است بردارد ولی همراهان عروس از این کار جلوگیری می کنند همراهان داماد نیز به داماد کمک میکنند تا کنار اسب عروس برود بلاخره داماد با همه ممانعتها تور رابر می دارد و با او حرکت میکند درهنگام رسیدن به منزل داماد نیز نوازندگان راحت نمی نشینند و شادی و رقص تا شب ادامه دارد.

اما امروز همه اين رسمهاي خوب فراموش شده است... به گفته بعضي از كساني كه امروزه خود را به بزرگ طايفه مي دانند؛ عروسي ها را با صلوات و چند عدد شيريني كهنه و شربت آبليموي به پايان مي رسانند...


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 23:13 روز سه شنبه بیست و ششم مهر 1390

عشایر ایل سادات احمدی در سال دو نوبت کوچ می­کردند. در بهار از نیمه­ی فروردین تا اواخر اردیبهشت از گرمسیر(شهر سوق و روستای خلیفه­ای) به منطقه ی سردسیر(شب­لیز) خود در دامنه های رشته کوه زاگرس نقل مکان می­کنند و از اواخر شهریور تا اواسط آبان هم همین مسیر را برمی­گشتند.

در اینجا تلاش می­شود تا یک روز از زندگی یک خانوار عشایری ایل سادات احمدی در زمان استقرار در ییلاق به تصویر کشیده شود. لازم به ذکر است که این شرح حال برگرفته از زندگی عشایری حقیر است ...

حتما" به ادامه مطلب بروید...


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 23:10 روز سه شنبه بیست و ششم مهر 1390

باز هم به همت و تلاش شبانه روزی یکی از افتخارات استان کهگیلویه و بویراحمد و قوم لر(دکتر سید حمید پرهیزگار) قدم دیگری در جهت خدمت به روستاهای منطقه برداشته شده است، این قدم ارزشمند، پروژه گاز رسانی به روستای خلیفه ای است. این روستا به زودی از نعمت گاز بهره­مند خواهند شد. پروژه گازرسانی این روستا در شهریور ماه سال 1390 جهت انتخاب پیمانکار به مناقصه گذاشته شد، اکنون کارهای اجرایی از جمله لوله گذاری صحرایی نزدیک به اتمام است و در چند روز آینده شبکه داخلی روستا  شروع می شود.

موضوع گاز رسانی به روستاها یکی از کارها و قدمهای اساسی برای ایجاد بسترهای لازم جهت رونق روستا است، وقتی روستا از امکانات اولیه مانند آب، گاز، برق، تلفن و جاده برخوردار باشد در واقع عدالت نسبی در ایجاد ساختارهای اولیه همانند آنچه که در شهرها وجود دارد، رعایت شده و باقی بستگی به همت مردم روستا دارد که چقدر به فکر توسعه و پیشرفت منطقه خود باشند که معمولا با فراهم شدن زیر ساختها این همت نیز تقویت خواهد شد.

لازم به ذکر است که از جناب آقای دکتر سید حمید پرهیزگار و همه کسانی که در مراحل مختلف پروژه اعم از تصویب، کارهای مطالعاتی، تخصیص بودجه، کارهای اجرایی و غیره دخیل هستند تشکر و قدردانی نموده و دست همگی را به گرمی می فشاریم.


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 22:28 روز سه شنبه نوزدهم مهر 1390

گویش ایل سادات احمدی مانند اکثر گویش‌های دیگر قوم لر، لهجه‌های متعدد دارد که به طور کلی از نظر جغرافیایی می‌توان آن را به چهار نوع گویش تقسیم نمود.

اول: روستای خلیفه ای که در قسمت غرب و شمال غرب ایل بویراحمد و در جنوب و جنوب غربی ایل دشمن زیاری قرار دارد، و درشرق و شمال، جنوب شرقی ایل طیبی است و طبعاً از گویش این سه ایل(طیبی، بویراحمد و دشمن زیاری) تأثیر پذیری داشته است، که گویش ایل سادات احمدی بر این اساس می باشد.

دوم: منطقه سوق که شامل طایفه های(میرعبدالعلی، میرعبدرضای، میر محمدعلی، میر حسن، میر شریف، کربلایی محمد تفی و کربلایی رحیم و ...)گویش حالت اصلی خودش را دارد و روان و یک‌دست است و اختلاط با واژه‌های بیگانه کمتر در آن صورت گرفته است .

سوم: منطقۀ بویراحمد که بیشتر طایفۀ آمیرحسن را در بر می‌گیرد(فرزندان مرحوم میر حیدر) از رودخانه بویراحمد تا منطقه توریستی و گردشگری لما و شولیز است و تحت تأثیر گویش کامل ایل بویراحمد قرار گرفتند .مثلاً به اینجا می‌گویند ایچو در حالی که در مناطق دیگر ایل سادات احمدی، به اینجا می‌گویند ایرو

چهارم: منطقه حیات آباد  بهبهان را شامل می‌شود، که گویش بهمیی رواج دارد.

حروف ویژه در گویش ایل سادات احمدی

در ایل سادات احمدی حروفی وجود دارد، که در فارسی رایج تلفظ نمی‌شوند. شاید آن‌ها بازماندگان فارسی پهلوی باشند  که در میان قوم لر رواج دارد.

ذال معجم: حرف «د» وقتی که پس از a ،A ،o ،i ،e ،y بیاید به گونه‌ای دیگر تلفظ می‌شود )«A»را «آ» فرض کنيد و «a» را «فتحه») تلفظ به این طورت است که قسمت زیرین نوک زبان با دندانهای پیش فک زیرین مماس شده اما با دندانهای پیش فک بالا تماس بسیار نامحسوس است. اما «د» پس از صامت‌ها به همان صورت معمول تلفظ می‌شود .

هاء میان تهی: گونه‌ای «هـ» است که با تلفظی نرمتر از«هـ» تلفظ می‌شود. مانند پهل (pohl) به معنی پُل

واو غنه: کلمۀ «نو» در فارسی رایج تقریباً با واو غنه تلفظ می‌شود. در گویش ایل سادات احمدی برخی کلمات با این واو تلفظ می‌شوند. مثل nّon یعنی نان

ضمایر

ضمایر شخصی منفصل:

مو (mo) ... من

تو (to) ... تو

هو (Ho) ... او/آن

ایما (ima) ... ما

ایشا (isha) ... شما

اونو (ono) ... آنها

ضمایر ملکی متصل:

اُم(om) تِوَرُم(tevarom) تبرم(تبر من)

اِت(et) تِوَر ِت(tevaret) تبرت

اِش(es) تِوَر ِش(tevaresh) تبرش

اِمون(emun) تِوَر ِمون(tevaremun) تبرمان

اِتون(etun) تِوَر ِتون(tevaretun) تبرتان

اِشون(eshun) تِوَر ِشون(tevareshun) تبرشان

اسامی مختوم به مصوت هنگام گرفتن ضمیر ملکی متصل تنها m یا t یا sh یا mun یا tun و یا shun می‌گیرد.

مثل:

دوییم(duyem)مادرم

دوییش(duyeshs) مادرش

ضمایر اشاره:

یو(yo) این

هو(ho) آن

یُنِ(yone) اینها

هِنِ(hne) آنها

زمان افعال

مضارع اخباری:

شناسه + بن مضارع

مثلاً خَردَن(xarden) به معنی خوردن بن مضارعش{خور}(xor)است:

می‌خورم: اِیخَورُم(exorom)

می‌خوری: اِیخَری(exari)

می‌خورد: اِیخَره(exare)

می‌خوریم: اِیخریم(exarim)

می‌خورید: اِیخرین(exarin)

می‌خورند: اِیخرد ِن(exarden)

مضارع التزامی: دستور ساختش مثل فارسی است

ماضی مطلق: دستور ساختش مثل فارسی است(شناسه + بن ماضی)

ماضی استمراری: شناسه + بن ماضی

مثل: اِیخَردُم(exardom) می‌خوردم

ماضی نقلی: + ماضی مطلق

خورده‌ام: خَردُم(xardom)

خورده‌ای: خَردی(xardiy)

خورده است: خَه(xa)

خورده‌ایم: خَرديم(xardim)

خورده‌اید: خَردين(xardin)

خورده‌اند: خَردِن(xardene)

ماضی بعید: مثل فارسی است فقط به جای«بود» از«بید» استفاده می‌شود. مثلاً:

خورده بودند = خَردِه بيدِن(xarde biden)

آینده: برای بیان زمان آینده معمولاً همان مضارع اخباری به کار می‌رود

نفی مضارع اخباری:

نمی‌خورم: نیخورُم(nixorom)

نمی‌گویم: نيگُم(nigom)


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 8:56 روز پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389
قسم به آزادی... قسم به ایل... قسم به روح آزرده ی مادرم... قسم به درد... قسم به کوه... قسم به دشت... قسم به ظلم... قسم به اشک
ای آزادی, قسم به نور
ای ایل, قسم به آزادی
ای مادرم, قسم به شرفت
تا ندانم آزاد نخواهم شد و تا آزاد نگردم قلبم آرام نخواهد شد. چرا که تا ندانیم, همیشه دربندیم, چرا که تا ندانم, همیشه در بندم.
امروز, درست امروز, دلم برای ایل تنگ شده است
دلم برای ایل تنگ شده است
دلم هوای برف و بلی و برنجاس کرده است, دلم هوای ایل کرده است... دلم هوای دی بلال... هوای مشک و ملار کرده است.
دلم هوای ایل کرده است
امروز داشتم به سرزمین مادری, به ایل و به فرزندان صبور ایل, به رنج ها, به فریادها و به فریاد می اندیشیدم
امروز به ایل اندیشیدم و برای ایل گریستم
(و اما ای ایل
بی آزادی عشق یعنی مرگ و مرگ یعنی عشق)
دلم هوای ایل کرده است
هوای شبهای ایل
هوای باران
دلم هوای باران ایل کرده است
هوای گور نو دال، كل كله برد، هوای پشکله غار... هوای چوکلی... هوای دی بلال
دلم هوای ایل کرده است

نويسنده : خلیفه ای - ساعت 17:11 روز دوشنبه چهارم بهمن 1389

عشایرم و این عشیره بودن را از افتخارات خود می­دانم و این چنین می نویسم عشایر ای یادگار زیبای سرزمین من! هنوز می­توانم همه اصالت­های فراموش شده اصیل ایرانی اسلامی(عشایری) را لمس کنم چون هنوز دل رهبر فرزانه ­ام، برای عشایر می­تپد...

چون نفس­های مسیحای امیر کشور عشق در کنار ما بچه عشایری­ها زمزمه­ های پیروزی ایران اسلامی را برای ظهور دولت یار سر می­دهد. پس به یاد غیور مردان و شیر زنان عشایر، قرآنی در مَلوَندِ کَپَرَم و  ابتکاراتم را به گوشه­ی از بهون(سیاه­ چادر) می­ آویزم و می­گذارم، و با فرهنگ و روحیه­ ای عشایریم برای فتح قله­ های علم و فناوری اسب کَهَرَم را زین می­کنم، تا ثابت کنم عشایر ذخایر انقلاب است، تا براي هميشه بوي ايراني بودن و اصالتي لُريَم را احساس كنم...


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 16:4 روز جمعه بیست و ششم آذر 1389

ميدان نفتي شورُم يكي از ميادين سه گانه زاگرس مركزي است که در90 كيلومتري شمال ميادین نفتي گچساران، در 80 کیلومتری شهر دهدشت و در ارتقاعات زاگرس(3081- 2700 متر بالاي سطح دريا) در شمال­غربي شهر ياسوج قرار دارد.

ميدان نفتي شورم داراي 8 حلقه چاه حفر شده است و چندین حلقه ناتمام، نفت در سازندگي آهكي سروک قرار گرفته كه ضخامت آن حدود 1000 متر در چاه شماره 2 و 600 متر در چاه شماره 8، تخلخل 2 درصد و تراوايي آن بين 1% تا 200 ميلي دارسي مي­باشد. كليه اطلاعات PVT موجود بيانگر وجود نفت سياه(Black Oil) در اين ميدان با نسبت گاز به نفت 80 الي 400 فوت مكعب استاندارد به شبكه استاندارد و ضريب حجمي 07/1 – 2/1 شبكه مخزن به شبكه استاندارد مي­باشد. نكته قابل توجه در ميدان نفتي شورم، تغيير خلاف انتظار خواص نفت با عمق مي­باشد كه مي­تواند به دليل بخش بخش عمل كردن مخزن و يا احتمال اشتباه در نمونه­گیری باشد.

تاریچخه اقدامات و تصمیم گیری انجام شده در ارتباط با توسعه میدان نفتی شورُم به سال­های 1965 تا 1970میلادی توسط«آجیپ» Agip  بر می­گردد، این میدان در حوزه فعالیت شرکت«سیریپ»(Sirip) قرار داشته که بعد از تجاری شناخته شدن آن قرار بود نفت این میدان تولید و صادر گردد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و خلع ید از شرکت­های وابسته و متعاقباً شرکت نفت فلات قاره ایران ایران(مرکب از حوزه فعالیت شرکت­های سریپ، ایمینکو، لاپکو، آپیاک و سوفیدان) میدان نفتی شورم به شرکت ملی نفت ایران واگذر گردید.

به دلیل شروع جنگ تحمیلی و به تاراج رفتن تجهیزات خریداری شده در خرمشهر و خواص نسبتاً نامناسب مخزنی، توسعه آنها در اولویت قرار نگرفت.

در ابتدای دهه80 شرکت نفت مناطق مرکزی، تهیه طرح جامع توسعه میدان مذکور را به شرکت مشاور توسعه صنایع نفت و انرژی قشم و کنسرسیومی متشکل از شرکت­های انگلیسی Petrofac و Acl و شرکت ایران جهاد تحقیقات واگذار نمود.

اما آنچه مسلم است اظهار نظر دقیق در این خصوص منوط به کسب اطلاعلات بیشتر از وضعیت ساختمانی و سیال مخزن خواهد بود.

میدان نفتی شورم دارای مشکلات است:

1)              وجود گسل­های معکوس زیر زمینی که در اکثر چاه ها دیده می­شود.

2)                 تکرار برخی از لایه­ها در چاه­های شماره1،7،6،5

3)                 اختلال نامعلوم ضخامت سازند سروک در چاه­های مختلف

4)                 اختلاف در داده­های PVT مربوط به چاه­های مختلف

5)                 بهره­دهی متفاوت چاه­ها در آزمایش­های مختلف تولید.

6)       افزایش بسیار کند و عدم تثبیت فشار درون چاهی در شرایطی که انتظار می­رود مخزن دارای شبکه شکستگی بسیار گسترده­ای می­باشد.

7)       عدم وجود اطلاعات لرزه نگاری و در نتیجه ترسیم نقشه­های زیر زمینی متفاوت توسط شرکت­های مختلف که این میدان را مطالعه نموده­اند.

عظمت این کوه در نفت ختم نمی­شود. کوه شورم یکی از میادین نفتی توسعه نیافته است که دارای گیاهان داروی، خوراگی و خوش بو که دارای منظره دلربای است که بوی پونه­های وحشی، آویشن کوهی و خاری، درمه و صدای چهچه کبک­ها که رهبر ارکستر سمفونیک طبیعت را به خوبی اجرا می کنند دل هر رهگذری را نوازش می­دهند.

زیباتر این که، کوه شورم منطقه ییلاقی طوایف تامرادی، امام زاده محمود، سادات احمدی(روستای خلیفه ای و شهر سوق) می­باشد.

وزارت نفت( شرکت نفت مناطق مرکزی ایزان)

 


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 22:47 روز شنبه هشتم آبان 1389
يك سر عكس خيلي زيبا از مناطق اطراف دهدشت براتون ميزارم حتما دانلود كنيد با اين كه تعداد عكس ها زياده اما حجمش پايينه و راحت دانلود ميشه

 فايل ها در سايت مديا فاير به صورت فشرده آپلود شدند كه مي تونيد از اينجا دانلود كنيد


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 21:39 روز چهارشنبه هفتم مهر 1389


پاییز قدم زنان در راه رسیدن به کوه و دشت است، همه سبزه ها را به زردی می کشاند و دشت با همه خاطرات خوشش سر بر دامن کوه آرام آرام به خواب می رود، تا فصل زایش بادها آغاز شود. پاییز که از راه می رسد، به رسم سنت دیرین و دیرگاهی، “مال باركنون” با بغض گلوگیرش آغاز می شود.”مال باركنون” آیین تاریخی و دیرین عشایر  سادات احمدي(روستاي خليفه اي) است، که به لحظه آغاز کوچ ایل گفته می شود و در آن از دو واژه “مال” به مفهوم آبادی و مجموع سیاه چادرها و ”بارکنون” به معنای از جا کندن استفاده شده است.

”بنگ بکنین همه مالِ“(صدا بزنید همه طایفه را که هنگامه کوچ  فرارسیده) را سر می دهند و فریاد زنان جرس کوچ در کوه می پیچد و زنان عشایر بار و بنه بر اسب می نشانند و حرکت آغاز می شود.

ایل از دهانه دره های گرو؛ سيرون و تنگ شوليز و در پهنه صحراي “چهيل چو” و دشت ”سقاوه” و ”سرچنار” عبور می کند و کوه از بلندترین قله رها شده در بادها و آبها، میانه این جدایی قرار می گیرد. از کناره های امام زاده بي خاتينون و امام زاده علي(ع) و صحراي زنگوا و رودخانه زيزي و سادات تا صحراي جخونه عبور می کنند و کوچ همچنان ادامه می یابد.

زنان سادات احمدي بنه بسته اند و برای حرکت جلو دار ايلند، راه را می شناسند و کوه، دره، دشت و صحراها را چونان اسبهای لگام گسیخته زیر گام های خود رام می کنند، که در پس آن برف و سنگ به سازش نشسته اند و پشت آن بلوط  آرمیده و اکنون کوچ ایل سادات احمديجاری است.

زن در کوچ ایل سادات احمدي، از هر“حونه ي”(کوچکترین واحد ایل) که باشد، تحرک می زاید و کار، صخره می پیماید و کوه رام می کند، تا نظم کوچ برآشفته نباشد و کودک در آغوش خویش خفته دارد و پشته ای هیزم بر شانه و چوب چوپانان به دست تا رمه را که محصول اقتصادی یک چند خانواراست از گردنه ها ی بلند کوه به دشت برساند، تا چرخه زندگی بچرخد و چه نیکو و بی منت سنگ و صخره و کوه را زیر پا می گذارد. زنان سادات احمدي به هنگام کوچ و مالکنون چنان شیفته کارند و کوه را مانند فرزند خود نوازش می کنند، که فراموششان می شود، دستان رنج کشیده شان نیازمند استراحت است.

رمه آرام از کوه رام شده سرازیر و چرخه کوچ تندتر و تندتر می شود و بنه بر دوش از زمین دل می کنند، زنان  سادات احمدي همچنان نگران سلامت ایلند و آنها هنوز دل نگران مردان مانده در سردسیرند. می گویند: ”ما به کوچ زنده ایم و کوچ به ما، پس باید زندگی کرد” و چه زندگی زیبایی که در هر کوچ دفتر نقاشی طبیعت عصیانگر را ورق می زنند و کوچ برای عشایر به ویژه درايل سادات احمدي، تحرک و زندگی است.

عشایر  سادات احمدي بر محور دامداری و کشاورزی در سال دوبار به صورت کوچ درون استانی و منطقه ای و کوچ درون استانی محل زندگی خود را تغییر می دهند و در ابتدای بهار از مناطق گرمسیری یا قشلاقی به طرف مناطق سردسیری و ییلاقی به کوچ می روند.

ایل بزرگ سادات احمدي در مناطق خليفه اي، سوق، رودخانه بويراحمد و ييلاق شوليز ساکن هستند و در این بین کوچ بزرگ و کوچ کوچک را انجام می دهند. کوچ بزرگ همان ییلاق و قشلاق عشایر است و کوچ کوچک، کوچ درون منطقه ای است، که عشایر برای یافتن چراگاه ها و مراتع مناسب دست به تغییر مکان خود می زنند. در مسیر راه زنان، کودکان خود را سوار بر اسب و الاغ می کنند و از دره ها و پرتگاه ها برای رسیدن به مناطق خوش آب و هوا راه می پیمایند. زمان کوچ را پیران ایل بر اساس تقویم نجومی تعیین می کنند و اگر”ماه در عقرب” باشد از جلوی مسیری که در آن ستاره ای نمایان باشد، عبور نمی کنند و زنان هنگامی که از ایل جدا می شوند و برای رفتن به ییلاق خود را آماده می کنند، نوای غمگنانه سر میدهند. کوچ پاییزی که از شوليز به طرف خليفه اي انجام می شود و به مال بار كنون شهرت دارد، با حزن و اندوهگینی خاص و ویژه ای همراه است؛ مردان و زنان با بستن بار و بنه ایل و طایفه بر چارپایان رهسپار خليفه اي و سوق می شوند.


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 20:43 روز چهارشنبه هفتم مهر 1389

بَرگَردوُن(bar gar doon) :زشت

سَرِ دِقی(sare deghi) : از روی لجاجت

مَهلی(mahli): زیاد

یَتَل(ya tal): زیاد

دَس پِلنگو(das pelengoo): دست کاری کردن

       * ای رو :این طرف

       * او رو: آن طرف

مَجِت(majet): مسجد

تلش(telash): بابت،در عوض

جَر(jar):دعوا

بَرد(bard):سنگ

ایخوي بری كوَ:به کجا چنین شتابان

هیمه(hime):هیزم

هونه(hoone):خانه

اَنگِشت(angesht):زغال

چِلیک(chelik):انگشت

هِریم(herim):توان،نیرو

شَق(shagh):مستقیم

دُومِن(doomen):پایین

ایرُ:اینجا

اُورُ:آنجا

کورُ (kooro):کجا؟

ایسُ(iso):حالا

اوسُ(ouso):قبلا

کَلاکِرو(kalakoroo):پر سروصدا

تنگ زین( tang-e-zin): دوالی که از یر شکم اسب می گذرد و زین رو محکم نگه میدارد

تنگ سالی (tang-Sali): قحطی –سال تنگی – خشکسالی

تنگ کردن (tang-karden):فشار آوردن- مجبور کردن- اصرار کردن


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 21:24 روز جمعه بیست و ششم شهریور 1389

قرار نیست این جا مهتری نژاد تبلیغ شود. قرار نیست بر طبل برتری جویی قومی کوفته شود که عمر این کوته نظریها سال هاست به سر آمده؟ می نویسم از سادات احمدي! به این دلیل که من سيد احمدي هستم و طبیعتا میخواهم از قومم بگویم.

میخواهم از چیزهای بگویم که دیده ام و شنیده ام و آن را با همه وجود حس کرده ام.  

میخواهم از کوچ سادات احمدي به سوي شبليز، از آداب و رسوم و سنن قومم که متاسفانه به علت فقدان فرهنگ مکتوب در حال نابودی است سخن بگویم. میخواهم بنویسم از بزرگانی که فراموش شدند و حتی .... میخواهم بنویسم از...

هر چند میدانم که شاید ازتاب و توان من خارج باشد رسالتی به این مهمی را به سرانجام رسانیدن.


اندیشه ساختن این وبلاگ زمانی در من جرقه زد که برای به دست آوردن یک سری اطلاعات در مورد ايل سادات احمدي پيش بزرگان مشغول تحقيق شدم  تا شاید بتوانم جواب سوالهای متعددی  را که مدت ها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم از جـــمله این که  شناختن  و معرفي بزرگان گمنام  طايفه مان و ...   

نمیدونید در اون لحظه چقدر ا احساس غرور و شعف کردم از این که هم بزرگان من هر جای دنیا که باشند اصالت خود رو از یاد نمیبرند و افتخار میکنن  به این که سيد هستن و از اصیلترین مردم هستند. درست! که من پاسخ  همه سوال ها رو پیدا نکردم ولی اطلاعات خیلی خوبی راجع به تاریخچه ایل سادات احمدي و روستاي خودمان به دست آوردم. و تشویق شدم که این وبلاگ را بسازم.

 مدتها به این مسئله فکر کردم که چگونه میتوانم اطلاعاتی در مورد روستاي خليفه اي، خانواده های که در انجا زندگی کرده اند، نوع معیشت، علائق و ...  به دست بیاورم. و واقعیت این است که هنوز هم نمیدانم چطوری؟

به کلی داشتم  به خاطر نداشتن منبع  قید نوشتن رو میزدم. ولی هر چه کردم دلم راضی نشد و با خودم گفتم درسته شروع هر کاری سخته ولی  مطمئنا اگه تلاش کنم موفق میشم . مگر نه این که خواستن توانستن است .

 در اون موقع  به شدت  افسوس خوردم از این که به چه آسانی فرصت گرانبهای با كربلاي سيد الله كرم رستگاري(مير آلا) بودن رو از دست دادم و اوقاتی  رو  که میتونستم بخوبی از تجربیات و اطلاعات ارزشمند دايي عزيزم  بهره مند بشم رو به سادگی از کف داده ام.

 براستی چرا آن زمان که دايي از روستای خليفه اي و بزرگان طايفه مان و  کاشت و دور کردن گندم ها، مال بار كنون ايل و زندگي در شبليز و  کار کردن های سخت برای تامین معیشت خانواده و از  ميانجيگري بزرگانمان حرف میزد  من درک نمیکردم آن برق غرور و شادی در چشمانش را .

ولی چه میتوان کرد که زمان رانمیتوان به عقب بازگرداند و زمان های از دست رفته را احیا کرد. هویت هر جامعه و فرهنگی را گذشته اش می سازد و براستی اگر ما ازگذشته امان پاسداری نکنیم چه بر سر هویت مان می آید .

 دراین جا از همه دوستان عزیزی که مایل به همکاری هستند تقاضا میکنم برای من ایمیل بفرستند.


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 11:25 روز پنجشنبه هجدهم شهریور 1389

جايگاه قسم در بين مردم ايل سادات احمدي 

اعتقادات در تار و پود زندگي ايل سادات احمدي نفوذ كرده است و تاثيرات عميقي بر بسياري از رفتارها و هنجارهاي فرهنگي، اجتماعي اين قوم دارد. در اين بين"قسم" يكي از بارزترين و مشخص ترين هنجارهايي است كه ريشه در اعتقادات مذهبي اين قوم دارد.

علاوه بر قسم به قرآن و ائمه در ايل سادات احمدي  نوع خاصي از"قسم" بر زبان رانده مي شود. به طور مثال قسم به امامزاده سيد محميد و بزرگان اين طايفه مثل امير علي صالح، مير محبراهيم(مير محمد ابراهيم)، آغاي علم(علم الهداي احمدي) كل محتقي(محمدتقي)، مير اسماعيل و به جون آغا(چون هنوز بعد چند دهه شهادت سید محمود رایگانی کسی دل این را ندارد که اسم مرگ یا بخت بیاورد)(حاج سید محمد رایگان) و ... مرسوم است.

حرمت قسم در بين ايل سادات احمدي  جايگاه ويژه اي دارد. اينان بسيار خود را پايبند قول و قسم شان مي دانند و همين امر گاهي موجب مي شود اشخاص به دليل اينكه در حالت غير طبيعي قسمي ياد كرده اند، براي حفظ قداست قسم ياد شده و اعتبار و آبروي خويش عملي خلاف معمول را انجام دهند.

قسم جايگاه ويژه اي در مناقشات و مناسبات اجتماعي ايل سادات احمدي دارد، محمد بهمن بيگي در اين مورد چنين مي نويسد"قسم بيشتر در موردي به كار مي رود كه طرفين بدون توسل به مقامات حاكم بخواهند در حضور يكي از ريش سپيدان و با قضاوت او به دعواي خود پايان بخشند" وي در ادامه اينگونه بيان مي دارد"اهميت قسم به حكم اينكه معاملات اغلب شفاهي و طبق قول و وعده انجام مي گيرد، مي باشد".


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 16:24 روز شنبه ششم شهریور 1389

عشاير ای یادگار زیبای سرزمین من! اگر چه بی­ توجهی و غفلت و سیاست یکجانشینی کردن بدون کار کارشناسی در این دیار دیگر صدای خفه شده­ی تو در دل شب­های خشک و صحرا نمی­ آید، اما هنوز صدای زمزمه شبانه شما با من است، هنوز می­ توانم همه اصالت­های فراموش شده اصیل اسلامی و ایرانی را لمس کنم چون هنوز دل رهبر فرزانه­ام برای عشایر می­ تپد... چون نفس­های مسیحای امیر کشور عشق در کنار من زمزمه­ های پیروزی ایران اسلامی را برای ظهور دولت یار سر می­دهد.

آه که با تمام وجودم برای سرداران رشید و شهدای شاخص اما گمنامی چون حاج سید محمود رایگانی و...  و برای ایل احساس دلتنگی می­ کنم. پس به یاد عزیزانم و به یاد آن روزهای عشایرم، قرآنی در طاقچه و تفنگی به دیوار خانه­ ام می آویزم، گلیمی زیر پایم خواهم انداخت و چارقد لاکی(حجاب برتر) را بر سر دختران ایرانی خواهم انداخت، تا برای همیشه بوی ایرانی اسلامی را احساس کنم.

 


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 20:16 روز سه شنبه یازدهم اسفند 1388

روستای خلیفه ای نگین انگشتر کهگیلویه است و شهرستان کهگیلویه یکی از شهرستان‌های جنوب غربی ایران است مرکز آن شهر دهدشت است و سرزمینی نسبتاً مرتفع و کوهستانی است . شهرهای دهدشت ،سوق ، چرام ،دیشموک ، قلعه رئیسی ،لنده و چندین روستای بزرگ و کوچک زیر مجموعه شهرستان کهگیلویه می باشند.

کوچ عشایر

روستای خلیفه ای در ۱۱ كیلومتری غرب شهر دهدشت و در 2 کیلومتری شمال شرقی شهر سوق قرار دارد. اهالی این روستا از طایفه سادات رضا توفیق(امام زاده سید محمود(ع) ) تیره احمدی  و طایفه کرائی  هستند که برادرانه در کنار هم به زندگی روزمره خویش ادامه می دهند. روستای خلیفه ای در منطقه ای كاملاً كوهستانی قرار دارد و دارای ذخایر آب فراوان و چشمه های پر از آب( چشمه طوف شرین، چشمه درگه، چشمه باغ حسن و...) و دارای قناتهای بسیاری می باشد. این منطقه از نظر تنوع گونه های گیاهی، خوراكی تزئینی بسیار غنی و با اررزش می باشد. همچنین دارای اشكفتی است كه در زمستان آب از بالایی آن به پایین سرازیر می شود و منظره ای بسیار زیبا می آفریند. و دارای دره ای زیبا و سحر انگیز(کوهل) از خلقت بی انتهای پروردگار نقاشی كرده كه آواز خوش پرندگان همراه شرشر جریان آب و هوای لطیف و خنك آرامش بخش روح انسان می باشد.

به دلایل خاص و محرومیت منطقه این جاذبه زیبای  خدادادی قابل رویت و بهره برداری نیست...


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 19:40 روز سه شنبه یازدهم اسفند 1388
 

از غیرت مهر محبت و صفای سادات  . . .

از دین مذهب و مهمان نوازی  سادات می نویسم

می نویسم از سادات احمدی مثل آب چشمه صاف زلال بی ریا

تا همه خلق بدانند ماجرای خوش زندگی سادات را

  حتما" به لینک ادامه مطلب بروید...

 


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 11:23 روز پنجشنبه نهم مهر 1388

خليفه اي

ياد دیار خوبم روستای خلیفه ای

        ياد سَرِ دِبَندُ و چشمه توشِرین و دوتُو

                       ياد آن دیار پر از لطف و صفا

                                    ياد پاكي و صفاي بچه ها

                                                 یاد سایه ی بیدهای کَلَ شاخ

                                                 یاد اسب سواری و چوکِلی دور مال

      

همه جا بيكاري، همه جا بيزاري   

                       صفا و صمیمیت رو به نابودی

                               درد، دامن گير دلير مردان خلیفه ای شد.

 در مكاني كه آن زمان در دینداری و بزرگ مردی شهره ي آفاق بود

                         زآنهمه استعداد، دلیر اثري باز نماند.

        

صفا و صمیمیت نابود شد،

                        حرمت از بين رفت        

     مردانش، زنانش، ارزشش، و همه بود و نبودش محو شد.

خلیفه ای از اين همه بي حرمتی و از اين همه نامردمي 

 ناله سر داد و خروشيد،

                                                ولي نالهاش خاموش شد.

             حال بايد همه، دست به دست هم دهيم و بسازيم

                  روستای پر استعداد دیرینه ی خود را

                           من و شماها كه روزي در دل اين روستا

                                                          عاشقانه زندگي مي كرديم

                                    

همه هستي مان، همه دانايي مان

                                     شعرمان، شعورمان                           

                          از وجود بركت روستای خلیفه ای است.

     حال بايد همگي جمع شويم...

 


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 11:16 روز پنجشنبه نهم مهر 1388

 

پَ وَ کُو رَ، مَ وَر اُفتا رَسمِ خوب کَکا گَری

بی اَنگِشتِ تَشِ کَکا گری، می بَلالُم نیکِنی

 

مِثلِ مُرگِ بی گناه تیغ کاردی پُی بِتُم

سَر بِریرَ ری وَ قِبلهَ می حَلالُم نیکِنی


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 11:11 روز پنجشنبه نهم مهر 1388

وقتي وَ اي موضوع فكر ايكنم سرم ايخو بِِتَركه، و همی پَرتِ و پلا كه منه سرم ايگرده خندم ايگرهِ . اصلا يه چنین لحظه ی ايشا خوتنو بنين وَ جای مو ....

... تقريبا همه بچیلِ زِِِر ده سال فاميل ايما كه ساكن شَهرِن، نیتَرن لري حرف بزنن. حتي كار وَ جَي رسيدهِ كهِ منهِ روستایِ ايما هم بعضي یل فارسي اينن و زون بچیلشون!( راسش بخوي بچیل هونیِ خِموُ، هم از اي قاعده به در نرفتن و کر دَری خُم هم فارسي صحبت ايكنه)... حالا فكرش بِكو وقتي چند سال دِیهَ، وَ اي بچو بِگون امروز روز زن و مادر چه برداشته اَ زن و مادري ايكنِ؟

آيا ای ترهِ تصور كاملي اَ دُویی(مادر)داشته بو؟... بچیِ دریِ چه تقصيري دارِ كه نیترِ وَ زَوُونِ مادريش(لري) صحبت كن؟... او چي كه همیَ الان سي مو معلوم یُنهِ كهِ اي بچه فقط ایترِ چند كلامي وَ زوون بِشنفِ

حالا يه چند سالي ایريم وَ جلوتر 21/فوريه/2030

الان يهَ چند ساليهَ كه خبري اَ عشاير وُ كوچ ني، منهِ تَموُمِ دهَیل هم زَوُونِ فارسي جا زَوُونِ لِرينَه گَِرُه و هيچ كس دي وَ زوون لري صحبت نيكنه ..... منه تقويم نوشته امروز روز مادر !!.... حال فكرش بكو بچه او روزگار چه برداشتي اَز مادرش دارهِ؟

اصلا منه او موقع وَ مادرش فكر ايكنه؟ ... وَ نَظَرت دربارهاي زوون چه ايگو؟... شاید تي خوش بگو كه زوون مادري هم يه چي مثل داستانلی كه منه شاهنامه خوندیم... شاید هم بگو فارسي زوون مادري مونه!... اما نه... مو فكر ايكنم اگر يَه ذَرَه اَز غيرت لری و شرافت لري مُونَه، منِ جودِشون بو فقط توف و لعنت وَ ايما ایکنن " وَ مو ایگون سي چه كاري نكردين كه ايما هم وَ زوون مادري صُبت كنيم"

يه چند سال دي هم ایريم وا پيش تر 21/فوريه/2070

منه اي روزگار دِیَ كم كم ايبو كه وَ بچشو انگليسي ياد بدن !!! و ....... و .......... نه !.. نه !! ... نه !!! .. اصلا نیترم وَ بقيش فكر كنم ...

بعد اي همه پرت و پلا فقط وَ یو فكر ايكنم، مگر ايما كه وَ زوون مادري خومو صحبت كرديم چه اَ بقيه كم داريم؟

... يا بهتر بگم مگر ايما ياد نَگِرُفتيم كه فارسي صحبت كنيم؟

دَرِیَلُم، گَگُوَلُم يهَ كاري بكنين كهِ بچیلمون سَرزَنِش مُون نَكنِن...

اي مطلبه یه روزی و ذهنم رسی كِه دیدُم يَه زنی بَچَش دارِ مِنِ تَهتَ ایگریوِ، دارِ بالی سر بَچَش هَم ایگو مامان فدات بشم گریه نکن، دُر ریت سهِ بو وَسی خوت، بِگو رُو قضاتَ دِ وَم مَگری..ِ.

وَ به بزرگواري خِتُو اَر کَم و کَرصی دارِ بِوَخشين...


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 19:14 روز دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

 می نویسم از شیر مردان و شیر زنان سادات احمدی، حقیقت می نویسم تعصب نیست. از غیرت و شجاعت مردان سادات احمدی می نویسم که در میان ایلات کهگیلویه مشهور بودند.      

   از صداقت، مهمان نواز، نیک سیرت و شجاع و بافتوت می نویسم.

اما امروز آن مردان بزرگ و شیر زنان نیستد، که اگر بزی ثروت داشتند به راه مهمان قربانی می کردند، شجاعت از سادات احمدی بود بس...

کجایند مردان بی ادعا...

چون آن مردان بزرگ نباشند، هرکسی کدخدای شد،  دشت و چمن چادر برپا نباشد...

فنا گشت آن سادات احمدی...

تعدادی دکتر، مهندس، معلم و... که  در شهرند  و بعضی هم  در دهاتند، به شهر رفتند بی ارتباطند، چه برسد به کوه شوروم، چشمه های گوارای شولیز... این بود آن همه صفا و صمیمیت شیر مردان و شیر زنان سادات احمدی...

 کجایند مردان بی ادعا...

سوق، دهدشت، یاسوج، شیراز و تهرون دارند خانه و اسکان، به کار و کسب سرگرمند آنان...

ای واویلا، ای واویلا زبان شیرین مادری را از یاد بردند که دا را مامان و بو را بابا مي گويند

بعضی که در دهات ساکنند دارند ریش سفید، صمیمت و غیرت، که در روستای خلیفه­ای جمع شدند ولی متاسفانه از کوچ(مال بارکنون) جدایند. که می باشند در دنیای خویش سزاوار...

 هزاران یاد از شادی، هله هله و کِل مال بارکِنون

هزارن یاد از اسبان خوش سو و هزارن یاد از شبهای مهتابی که ایل در صحرای جخونه در حرکت بود و هزاران یاد از بانگ اذان میرآلا( کربلایی سید الله کرم رستگاری)

صد هزار یاد از صحبت های پند آمیز میر آلا در صحرای سبز خرم ستلون 


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 16:7 روز دوشنبه نهم دی 1387
               

بِیُو کِ بوُی یَک یَه عَهدی بُووَندیم

گو تُو بِیو، مو  وُ  تو  اَ  یَ خینیم 

سی چِه ایشینی، مُو کِ نیشینُم 

مُو  وُ توُ  سِتینِ  یَکیم

سِتینِ یَکیم گو...

نَه سِتین دِلُم، بَلکِ سِتینِ وِجُودُم


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 18:14 روز چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

آهنگها و ترانه‌هاي محلي ترانه‌هاي محلي و اشعاري که از احساس مردم سرچشمه گرفته سينه به سينه به ديگران انتقال يافته است که بعضي از اين اشعار حماسي و به سبک شاهنامه خوانده مي‌شود و بعضي به صورت ترانه‌هاي محلي وتعدادی هم به صورت غمناک که به اصطلاح محلی به شربه (sarba=شروه) موسوم است. 1-آهنگ و بلال ليلي (va balal layli) که توسط جمعي از بستگان داماد به صورت دسته جمعي در عروسي‌ها خوانده مي شود . اشعار اين ترانه به صورت زير مي باشد : کربون جونم‌هاي خيات برم هاي يا رتيه گردل.
« Korbune junOm hay xyat beram hay yar tiya gardel «br موايام جونم‌هاي سيلت کنم جونمهاي تو سيل وري گل.
Mo iyam junom hay seilet konom hay yar junom hay to seile vari gel«br


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 18:3 روز چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
خـُرزو صاب قـَله و نورعلی

 

اَفتو وَ طـَهره یومه ی بی ، نورعلی بـَهسَکون جـِی واکسی


نويسنده : خلیفه ای - ساعت 23:20 روز چهارشنبه یکم آبان 1387

درتاريخ 1/4/1387 كلاس آموزشي ورزشي كونگ فو پرتوا در روستاي خليفه اي با همكاري كانون فرهنگي مردمي امام جعفر صادق (ع) روستاي خليفه اي و اداره تربيت بدني شهر سوق و هيئت ورزشي روستاي وعشايري شهرستان كهگيلويه برگزار شد . در تاريخ 1/6/ 1387 مسابقات قهرماني شهرستان كهگيلويه يادواره مرحوم دبيقي در رده نوجوانان و جوانان در شهر چرام برگزار شد ...


|




khalifaei

خلیفه ای

khalifaei

http://khalifaei.blogfa.com

ایل سادات احمدی(روستای خلیفه ای/شهر سوق)

ایل سادات احمدی(روستای خلیفه ای/شهر سوق)

ایل سادات احمدی(روستای خلیفه ای/شهر سوق)

قرار نیست اینجا مهتری نژادی تبلیغ شود. قرار نیست بر طبل برتری چویی قومی کوفته شود که عمر این کوته نظریها سالهاست به سر آمده
اما چرا سادات احمدی؟ مهمترین دلیل این که من سادات احمدیم و طبیعتن نمی توانم مثلن از اینکاها بنویسم. می خواهم از چیزی بگویم که دیده ام و شنیده ام و حس کرده ام. می خواهم از آداب و رسوم و سنن دیرپا و غنی ای بگویم که متاسفانه به علت فقدان فرهنگ مکتوب و مدون که ذات زندگی عشیره ای است در حال نابودی و انهدام است. می خواهم بنویسم از ظلم و ستمی که در سالیان متمادی بر این رنج کشان همیشه ی تاریخ این دیار رفته است. می خواهم بنویسم از... و فرهنگ این مردمان را در این دنیای مجازی بپراکنم. که البته این همه و بیشتر از تاب و توان حقیرم بی شک خارج است اما چه جای شکر و شکایت که باید به قدر وسع کوشید...

نوزین سوارین، من تموم دنیا، همتا ندارین

ایل سادات احمدی(روستای خلیفه ای/شهر سوق)

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog